کاش زندگی شعر بود
تا برایش یک دنیا شعر می سرودم
تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند
کاش زندگی قصه بود
تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند .
وفای عشق
کاش زندگی شعر بود
تا برایش یک دنیا شعر می سرودم
تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند
کاش زندگی قصه بود
تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند .

تصویر کهنه عشق را به دست گرفته ام ودر دنیای خاطره هایم غرق می شوم.
میعادگاه عشق اینک چه دلگیر است! بغض تنهایی امانم نمی دهد.در سکوت غم انگیز و دلگیر غروب غریبانه به انتظار نشسته ام.
شاید سینه های عاشق با عطر دل انگیزشان به کلبه خیالم گام نهند و ارامشم دهند.
انتظاری بیهوده است.خوب می دانم دیگر جز اشکهای مهربان دل مرا همدمی نیست.
دستان سرد و بی روحم در انتظار گرمی دستی است که دیگر با من بیگانه است.
فصل تنهایی من دیری است که از راه رسیده اما من به عبث در انتظار بوی مهربانی و لطف عشق هستم.
کاش میشد مثل روزهای خوب عاشقی به او بگویم: به اندازه تمام صداقتها دوستت دارم!
اما جز سکوتی سرد چیزی از لبهایم به گوش نمی رسد..............

هر بی تابی وگریه ای مکروه وناپسنداست٬ جز بی تابی
وگریه بر امام حسین(ع) .![]()
هر کس در وقت نوشیدن آب ٬قاتل امام حسین (ع)
را لعنت کند روز قیامت خداوند اورا با قلبی مطمئن
وخشنود محشور کند ![]()




اگرخواهم غم دل باتو گويم
جا نمي يابم
اگر جايي شود پيدا تورا
تنها نمي يابم
اگر يابم توراتنها وجايي هم شودپيدا
زشادي دست وپا گم ميكنم
خود را نمي يابم
هيچ دستي دل ناشاد مرابه سرا پرده شادي ننشاند
وكسي با من سخن از عشق نگفت.
توبيا باران باش وبه
ذرات عطشناك وجودم توببار

یک شب مهتابی

خیلی سخته چیزی که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
میسوزونه گاهی قلبو زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمیمونه
خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات میمیره
بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال و چیدن
به خدا کم غصه ای نیست چند روزی تو رو ندیدن
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته توی پاییز با غریبه آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته که بدونی عاشقی این همه سخته اما باز بخوای عاشق بشی........

امروز بارها و بارها با او به گفتگو نشسته ام !
نمیدانم شاید از پرسشهایم خسته شده..
هربار که به صورتی خودرا اراستم از آینه خواستم تابا من بازگوید که
آیا به قدر کفایت زیبایم ؟؟
آیا هنوز هم شبنمی از جنس دلربایی بر چهره این گل می غلتد؟
چقدر تلخ که ازیاد برده بودم این واژه زیبا را !
دیرزمانسیت دیگر کسی مرا گل زندگیش نمی خواند ...
بگذار امروز هم گل باشم ..
فقط همین امروز !
چشمان پرسشگرم را به لبهای همیشه خاموش آینه میدوزم
واو مصمم تر ازهمیشه سکوت را نیشخند میزند !
به کنار پنجره باز میگردم و جاده را صدامیزنم .
بازهم مسافری به مقصد خویش بر پیکره اش نمی یابم ..
اما هنوز ناامید نیستم .
میدانم خواهی آمد ..
کارت دعوتت را نه به گیسوی باد....
نه به دامان قاصدک...
نه به دستان باران..
نه..
به هیچکدامشان نسپردم
ودعوتم را هرروز با بارقه درخشانت بر تو گسیل داشتم
میدانم که خواهی آمد !
امشب جشن تولد توست!
هیچکس را جز تو به این میهمانی نخوانده ام !
میخواهم باردیگر در خلوتی شاید غریب از پس این فاصله ها
تنها به تماشایت بنشینم وهیچ نگویم ...
بگذار شمعهای روی کیک تا آخرین نفس اشک بریزند !
قول بده نفس گرم ومهربانت را
برای مرگ شمعهایی که شب تارمان را روشنی بخشیده اند خرج نکنی...
قول دادی فقط زندگی ببخشی ..
چشمانم را برهم می نهم وکلماتی گنگ وبی معنا بر لبانم جاری میشوند !
واژه ها نیز بنای ناسازگاری گذارده اند تا امشب مرا خجل کنند !
برای تبریک روز میلادت ، این جملات را بارها وبارها تمرین کرده ام
وهربار درمیانه راه ، با اشک شستشویشان داده ام ..
تمام حرفها از ذهنم رخت بربسته اند..
چشمانم خیسی اشک را می طلبد ..
ولی دریغ از قطره ای ...
.....
پنجره را میبندم
شمعها را خاموش میکنم
کاش هرگز نیایی !
...
وقتی کلامی بر زبان جاری نمیشود تا با تو باز گوید که
..
وقتی قطره ای اشک ، غربت چشمانم را به تصویر نمیکشد تا
بدانی روزهای نبودنت
..
وقتی آنقدر از تو دور شده ام که حتی ندانستم چه هدیه ای برایت به یادگار برگزینم
وقتی طراوت وزیبایی روزهای دور ، جایش را به خطوط شکسته ای بر چهره ام داده
.........
نه نمیخواهم مرا دراین روزها ببینی !
هرگز به اینجا قدم مگذار !
هرگز ...
بگذار مرا با تصویری از همان روزهای دور به خاطر سپرده باشی
همان نقشی که همواره زیباترین غزل واژه ها را برای تبریک زادروزت نثار قلب
همان تصویری که همواره بهترین یادگارها را به عنوان کادوی تولدت برمیگزید
همان چشمانی که همیشه برای تو...
برای شادیهایت..
نمناک بودند !
وهمان چهره ای که برای تو حکم زیباترین گل هستی را داشت.
..........
...
بگذار محکوم به بی مهری شوم
بی آنکه مرا ببینی
...
نه آنکه سایه ای سرد باشم پیش رویت که تمام خاطرات گذشته را با خود در مرداب
خویش ببلعد !
...........
باد سردی تا مغز استخوانم رخنه میکند وسوزشی سخت و تلخ سینه را میفشارد..
قلبم آنسوی پنجره چشم انتظار آمدنت برجای مانده ..!
وبا آخرین تپیدنها درهرنبض زمزمه میکند که:
".....تولدت مبارک !!!!....."
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن
وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن
تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه
شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه
دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دوروغكي
عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي
آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن
دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن
ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن
به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن
عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن
پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن !
مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن
دروغه كه تا آخرش ، همدل و هم قسم مي شن
رو دنده حسادتا زنگي رو مي گذرونن
عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن
قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن ...
وقتی در جزیره متروک قلبم دیگر گلی وجود نداشت به امید تو
وبه یادت باز هم قایق دل شکسته ام رابه آب میزدم تا تو را ببینم
وقتی هیچ کس نداشتم واز همه جا بریده بودم تو را تنها تکیه گاهو
پشتیبانم احساس می کردم وقتی در باغچه کوچک قلبم
دیگر گلی وجود نداشت حتی یک جوانه سبز به دل خوشی توباز
هم آن راآبیاری می کردم وقتی که پنجره قلبم را در میان دیوار
وجودم بسته میدیدم به شوق دیدن دوباره تئ باز هو آن را باز می کردم
وقتی با همه غریبه ام تنها توئی که پناهگاه وهم صحبت من هستی پس
"دیگر انتظار بس است "
شوق دیدار تو سرگشته وحیرانم کرد
همه را
هم اوکه مارامی بیندوانگار نمی بیند
هم اوکه تنهابه نام اودل خوشیم
هم اوکه خداحافظ مارامی شنود ونمی شنودوبالامی رود
هم اوکه سلام ماراشانه می اندازدبالا
هم اوکه می گفت باهم باشیم گرچه میدانستیم که اوبا خود خود نیست چه رسد بامن من
اوراازصمیم دل دوست می دارم
چرا که خاطره های قشنگ وزخمی این دل نامرادبااو به سر شد
همه را دوست دارم
حتی پارهای تنم راکه با خطاها وپریشانی های من رادرنمی گذارند ومی بخشند
محض رضای گلی که بووعطرولحن قشنگ عشق دارد![]()
تو را دوست مي دارم نه براي فرار از تنهايي خويش
تو را دوست مي دارم نه براي فراموش کردن شبهاي گريه
تو را دوست مي دارم نه براي آنکه شب ظلمانيم را با ماه وجودت مهتابي کرده اي
تو را دوست مي دارم نه براي محبتي که به من ابراز مي داري
تو را دوست مي دارم نه به خاطر آن خنده ها که تو را مانند يک فرشته مي کند
تو را دوست مي دارم نه چون دلداده آن قلب معصوم و پاک تو باشم
تو را دوست مي دارم نه از براي آنکه از مشکلات خويش رهايي يابم
تو را دوست مي دارم نه از براي پيچش موهايت که ديوانه ام مي کند.
تو را دوست مي دارم نه به خاطر چشم هاي سياهت که لانه غم است.
تو را دوست مي دارم به خاطر خودت و فقط به خاطر خود تو. به خاطر وجودت و به خاطر آن غنچه ناشکفته اي که سالها در مقابل باد پرپر شده است و نياز به ترميم دارد تا بشکفد. نياز به زمان دارد تا به آفتاب زير ابرها سلام کند و بخندد و آه از اين خنده هاي تو که مرا به سرزمين روياها مي برد. اي پري` روياهاي من, مرا در آغوش بکش تا اين تن خسته را تا پايان عمر با هم آغوشي تو , شاد کنم. آنقدر شاد که در آسمان هفتم نيز به رقص در آيم.![]()