تبليغاتX
خزان

وفای عشق

تنهایی

وقتی در جزیره متروک قلبم دیگر گلی وجود نداشت به امید تو

وبه یادت باز هم قایق دل شکسته ام رابه آب میزدم تا تو را ببینم

وقتی هیچ کس نداشتم واز همه جا بریده بودم تو را تنها تکیه گاهو

پشتیبانم احساس می کردم وقتی در باغچه کوچک قلبم

دیگر گلی وجود نداشت حتی یک جوانه سبز به دل خوشی توباز

هم آن راآبیاری می کردم وقتی که پنجره قلبم را در میان دیوار

وجودم بسته میدیدم به شوق دیدن دوباره تئ باز هو آن را باز می کردم

وقتی با همه غریبه ام تنها توئی که پناهگاه وهم صحبت من هستی   پس

                                    "دیگر انتظار بس است "

                          شوق دیدار تو سرگشته وحیرانم کرد

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 27 فروردین1386 ساعت 4:44 |
همه رادوست دارم

همه را

هم اوکه مارامی بیندوانگار نمی بیند

هم اوکه تنهابه نام اودل خوشیم

هم اوکه خداحافظ مارامی شنود ونمی شنودوبالامی رود

هم اوکه سلام ماراشانه می اندازدبالا

هم اوکه می گفت باهم باشیم گرچه میدانستیم که اوبا خود خود نیست  چه رسد بامن من

                            اوراازصمیم دل دوست می دارم  

چرا که خاطره های قشنگ وزخمی این دل نامرادبااو به سر شد

                                 همه را دوست دارم

حتی پارهای تنم راکه با خطاها وپریشانی های من رادرنمی گذارند ومی بخشند

                    محض رضای گلی که بووعطرولحن قشنگ عشق دارد

 

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 19 فروردین1386 ساعت 3:41 |
دستت دارم

تو را دوست مي دارم نه براي فرار از تنهايي خويش
تو را دوست مي دارم نه براي فراموش کردن شبهاي گريه
تو را دوست مي دارم نه براي آنکه شب ظلمانيم را با ماه وجودت مهتابي کرده اي
تو را دوست مي دارم نه براي محبتي که به من ابراز مي داري
تو را دوست مي دارم نه به خاطر آن خنده ها که تو را مانند يک فرشته مي کند
تو را دوست مي دارم نه چون دلداده آن قلب معصوم و پاک تو باشم
تو را دوست مي دارم نه از براي آنکه از مشکلات خويش رهايي يابم
تو را دوست مي دارم نه از براي پيچش موهايت که ديوانه ام مي کند.
تو را دوست مي دارم نه به خاطر چشم هاي سياهت که لانه غم است.
تو را دوست مي دارم به خاطر خودت و فقط به خاطر خود تو. به خاطر وجودت و به خاطر آن غنچه ناشکفته اي که سالها در مقابل باد پرپر شده است و نياز به ترميم دارد تا بشکفد. نياز به زمان دارد تا به آفتاب زير ابرها سلام کند و بخندد و آه از اين خنده هاي تو که مرا به سرزمين روياها مي برد. اي پري` روياهاي من, مرا در آغوش بکش تا اين تن خسته را تا پايان عمر با هم آغوشي تو , شاد کنم. آنقدر شاد که در آسمان هفتم نيز به رقص در آيم.

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 5 فروردین1386 ساعت 1:30 |
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com