تبليغاتX
خزان

وفای عشق

تنهایی

وقتی در جزیره متروک قلبم دیگر گلی وجود نداشت به امید تو

وبه یادت باز هم قایق دل شکسته ام رابه آب میزدم تا تو را ببینم

وقتی هیچ کس نداشتم واز همه جا بریده بودم تو را تنها تکیه گاهو

پشتیبانم احساس می کردم وقتی در باغچه کوچک قلبم

دیگر گلی وجود نداشت حتی یک جوانه سبز به دل خوشی توباز

هم آن راآبیاری می کردم وقتی که پنجره قلبم را در میان دیوار

وجودم بسته میدیدم به شوق دیدن دوباره تئ باز هو آن را باز می کردم

وقتی با همه غریبه ام تنها توئی که پناهگاه وهم صحبت من هستی   پس

                                    "دیگر انتظار بس است "

                          شوق دیدار تو سرگشته وحیرانم کرد

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 27 فروردین1386 ساعت 4:44 |
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com