
امروز بارها و بارها با او به گفتگو نشسته ام !
نمیدانم شاید از پرسشهایم خسته شده..
هربار که به صورتی خودرا اراستم از آینه خواستم تابا من بازگوید که
آیا به قدر کفایت زیبایم ؟؟
آیا هنوز هم شبنمی از جنس دلربایی بر چهره این گل می غلتد؟
چقدر تلخ که ازیاد برده بودم این واژه زیبا را !
دیرزمانسیت دیگر کسی مرا گل زندگیش نمی خواند ...
بگذار امروز هم گل باشم ..
فقط همین امروز !
چشمان پرسشگرم را به لبهای همیشه خاموش آینه میدوزم
واو مصمم تر ازهمیشه سکوت را نیشخند میزند !
به کنار پنجره باز میگردم و جاده را صدامیزنم .
بازهم مسافری به مقصد خویش بر پیکره اش نمی یابم ..
اما هنوز ناامید نیستم .
میدانم خواهی آمد ..
کارت دعوتت را نه به گیسوی باد....
نه به دامان قاصدک...
نه به دستان باران..
نه..
به هیچکدامشان نسپردم
ودعوتم را هرروز با بارقه درخشانت بر تو گسیل داشتم
میدانم که خواهی آمد !
امشب جشن تولد توست!
هیچکس را جز تو به این میهمانی نخوانده ام !
میخواهم باردیگر در خلوتی شاید غریب از پس این فاصله ها
تنها به تماشایت بنشینم وهیچ نگویم ...
بگذار شمعهای روی کیک تا آخرین نفس اشک بریزند !
قول بده نفس گرم ومهربانت را
برای مرگ شمعهایی که شب تارمان را روشنی بخشیده اند خرج نکنی...
قول دادی فقط زندگی ببخشی ..
چشمانم را برهم می نهم وکلماتی گنگ وبی معنا بر لبانم جاری میشوند !
واژه ها نیز بنای ناسازگاری گذارده اند تا امشب مرا خجل کنند !
برای تبریک روز میلادت ، این جملات را بارها وبارها تمرین کرده ام
وهربار درمیانه راه ، با اشک شستشویشان داده ام ..
تمام حرفها از ذهنم رخت بربسته اند..
چشمانم خیسی اشک را می طلبد ..
ولی دریغ از قطره ای ...
.....
پنجره را میبندم
شمعها را خاموش میکنم
کاش هرگز نیایی !
...
وقتی کلامی بر زبان جاری نمیشود تا با تو باز گوید که
..
وقتی قطره ای اشک ، غربت چشمانم را به تصویر نمیکشد تا
بدانی روزهای نبودنت
..
وقتی آنقدر از تو دور شده ام که حتی ندانستم چه هدیه ای برایت به یادگار برگزینم
وقتی طراوت وزیبایی روزهای دور ، جایش را به خطوط شکسته ای بر چهره ام داده
.........
نه نمیخواهم مرا دراین روزها ببینی !
هرگز به اینجا قدم مگذار !
هرگز ...
بگذار مرا با تصویری از همان روزهای دور به خاطر سپرده باشی
همان نقشی که همواره زیباترین غزل واژه ها را برای تبریک زادروزت نثار قلب
همان تصویری که همواره بهترین یادگارها را به عنوان کادوی تولدت برمیگزید
همان چشمانی که همیشه برای تو...
برای شادیهایت..
نمناک بودند !
وهمان چهره ای که برای تو حکم زیباترین گل هستی را داشت.
..........
...
بگذار محکوم به بی مهری شوم
بی آنکه مرا ببینی
...
نه آنکه سایه ای سرد باشم پیش رویت که تمام خاطرات گذشته را با خود در مرداب
خویش ببلعد !
...........
باد سردی تا مغز استخوانم رخنه میکند وسوزشی سخت و تلخ سینه را میفشارد..
قلبم آنسوی پنجره چشم انتظار آمدنت برجای مانده ..!
وبا آخرین تپیدنها درهرنبض زمزمه میکند که:
".....تولدت مبارک !!!!....."

